آقای اسمیت

چگونه آقای اسمیت استخدام شد؟!!!!

  آقاى اسمیت، برای استخدام رفته بود . صورتش را شش تیغه کرده بود و کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشیده بود و سر وقت حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شرکت جواب بدهد .
مدیر شرکت، بجاى اینکه از آقاى اسمیت سوالات مختلف بپرسد، یک ورقه کاغذ جلوی او گذاشت و از او خواست تنها به یک سئوال پاسخ بدهد.

سئوال این بود:
 "تصور کنید که شما در یک شب بسیار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى می کنید، ناگهان متوجه میشوید که سه نفر در ایستگاه اتوبوس، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند و البته امکان نیامدن اتوبوس وجود دارد. یکى از آنها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است. و نفر سوم، خانم بسیار زیبایى است که زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید.

شما مصمم هستید که به آنها کمک کنید ولی اتومبیل شما فقط یک جاى خالى دارد و فقط می توانید یک نفر را سوار کنید. شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشین تان مى کنید؟؟

پیر زن بیمار ؟؟

دوست قدیمى ؟؟

یا آن بانوی زیبا ؟؟

جوابى که آقاى اسمیت به مدیر شرکت داد، سبب شد تا از میان حدود دویست نفر متقاضى، انتخاب شود و به استخدام شرکت درآید.

 

 

 

 

 


میدانید آقاى اسمیت چه جوابى داد ؟؟  

راستى، اگر شما جاى او بودید چه کار میکردید ؟؟

و اما پاسخ آقای اسمیت:

سویچ ماشین را میدهم به آن دوست قدیمى تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند، و خودم کنار آن خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند اگر هم اتوبوس نیامد، تا منزل با همدیگر زیر باران قدم میزنیم.

/ 0 نظر / 47 بازدید