عمر آدم

در ابتدای خلقت خداوند به همه موجوداتش پنجاه سال عمر داد و این برای همه آ نها کافی بود . ولی سر و کله انسان آخر همه پیدا شد و خدا فقط بیست و پنج سال عمر برایش باقی مانده بود .

    انسان شروع به آه و ناله کرد که این عمر برای من کافی نیست . خدا گفت : کافیه . و انسان گفت نه کافی نیست . بعد خدا گفت: پس برو بیرون شاید کسی زیادی داشته باشد و به تو بدهد.   انسان بیرون رفت اولین حیوانی را که دید سگ بود . رو به سگ کرد و گفت : ببین عمر من خیلی کوتاهه . قدری از عمرت رو به من بده. سگ به راحتی درخواست انسان را قبول کرد و نصف عمرش را به او داد.   انسان جلوتر رفت و اسب را دید ... ای اسب بگذار چند سالی از عمرت را بردارم. اسب هم قبول کرد و بیست و پنج سال از عمرش را به انسان داد. انسان باز هم جلوتر رفت و میمون را دید و از او هم به راحتی بیست و پنج سال عمر گرفت . راضی و خشنود نزد خدا برگشت.    ببین خدایا حالا صد سال عمر دارم ! خدا گفت : چون خودت خواستی پس به خودت مربو طه . اما من به عنوان انسان تنها به تو بیست و پنج سال عمر دادم . پس فقط بیست و پنج سال اول را چون آدم زندگی میکنی . بیست و پنج سال دوم برای گذران زندگیت همیشه در حال سگ دو زدن خواهی بود . بیست و پنج سال سوم چون اسب به همه سواری میدی و بیست و پنج سال آخر  مردم همانطور که به میمون میخندند به تو هم خواهند خندید.                                                            از یک افسانه روسی

/ 0 نظر / 5 بازدید