بوی بهار می رسد....

 

بزرگی داد یک درهم گدا را                که هنگام دعا یاد آر مار

یکی خندید و گفت این درهم خرد           نمی ارزید این بیع و شرا را

روان پاک را آلوده مپسند                   حجاب دل مکن روی و ریا را

مکن هرگز بطاعت خودنمایی              بران زین خانه، نفس خودنما را

بزن دزدان راه عقل را راه                 مطیع خویش کن حرص و هوی را

چه دادی جز یکی درهم که خواهی         بهشت و نعمت ارض و سما را

مشو گر ره شناسی، پیرو آز                که گمراهیست راه، این پیشوا را

نشاید خواست از درویش پاداش             نباید کشت، احسان و عطا را

صفای باغ هستی، نیک کاریست            چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را

به نومیدی، در شفقت گشودن                بس است امید رحمت، پارسا را

تونیکی کن به مسکین و تهیدست            که نیکی، خود سبب گردد دعا را

از آن بزمت چنین کردند روشن             که بخشی نور، بزم بی ضیا را

از آن بازوت را دادند نیرو                که گیری دست هر بی دست و پا را

از آن معنی پزشکت کرد گردون           که بشناسی ز هم درد و دوا را

مشو خودبین، که نیکی با فقیران           نخستین فرض بودست اغنیا را

ز محتاجان خبرگیر، ای که داری          چراغ دولت و گنج غنارا

به وقت بخشش و انفاق پروین             نباید داشت در دل جز خدارا

زنده یاد پروین اعتصامی

 

روزی

مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:

مردک من در حال راز و نیاز با خدای خویش بودم.

مجنون با لبخند گفت:

من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!...

تو عاشق خدایی و مرا دیدی

 

روزی

دروغ به حقیقت گفت:

میل داری به دریا برویم و شناء کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباس هایش را در آورد و دروغ حیله گر لباس های او را پوشید و رفت.

از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود.

و این خود یک حقیقت تلخ است.

 

/ 0 نظر / 14 بازدید